meyar_zibaie

?Miss me

sherlock_missme_thumb

شاهکار. تسخیر کننده. کلماتی که هر لحظه بارها و بارها توی سرم می‌چرخید. شرلوک هلمز و شخصیتش، دوستاش، حرفاش و خاطراتش امروزِ من را ساخت.
دیدن سریال شرلوک همیشه واسم لذت بخش بوده، از قسمت اولش «A study in pink» تا قسمت آخرش «The Final Problem».

وقتی فهمیدم تمام این سال‌ها چرا شرلوک دانشمند نشد. چرا با این مغز افسون‌گر نمی‌خواست دنیا را عوض کند؟ چرا نمی‌خواست کاری مهمتر از «بازی» انجام بدهد؟ و چرا به جای اینکه دنیا را پادشاهی کند یا «خود دولت بریتانیا بشه، همانطور که برادرش شد» ترجیح داد که سراغ «معما» برود. همه‌ی این‌ها یک جواب بیشتر نداشت : redbeard

توجه: اسپویل.  اگر سریال شرلوک را هنوز نگاه نکردید خواندن ادامه‌ی این متن جایز نیست! پیشنهاد من این است که سریال را قبل از به پایان رسیدن عمر بیهوده و پوچتون ببینید (:

چگونه کودن نباشیم؟

kodan

سوال قشنگیه، نه؟ که چگونه کودن نباشیم. کودن نبودن یه فعله. یه کار سخته که نیاز به تلاش داره. مثل آدم بودن.
مثلا گشنه بودن نیاز به تلاش نداره، حرف زدن و وراجی کردن زحمتی نمی‌خواد چون همینی که هست. تنظیمات آدم‌ها به صورت پیشفرض روی کودن بودن ست (set) شده.

ایده‌ی این پست وقتی به ذهنم رسید که یکی از دوستان و فامیل به گوشیم زنگ زد. هم سن و سالای خودمه. بعد از کلی احوال‌پرسی تکراری و تعارف‌های بی‌مزه‌ی ایرانی رفت سر اصل مطلب : «امین داف تر و تمیز اطرافت سراغ نداری استفاده کنیم؟ دوستات بده نیستن؟ »

کی بهتر از همه میشناسدت؟ شبکه های اجتماعی؟

Hand Drawing Social Network Circles

موضوعی که منو ترغیب کرد به نوشتن دوباره، اتفاق جالبی بود که امشب افتاد. پای لپتاپ مشغول وبگردی بودم که سی سی ( بخوانید خواهر ! ) گفت «یه چیزی تو تلگرام واست میفرستم برو بخونش و به سوالاش جواب بده » !

لینکی که واسم فرستاد یه «بات تلگرام» بود. یه بات که احتمالا وقتی این پست رو بخونید باهاش آشنا شدید: «کی بهتر از همه می‌شناستت».
از اونجایی که من رو نوشتن حساسم خیلی دوس داشتم به طراح بات بگم داداچ داری اشتباه می‌نویسی ! «می‌شناستت» نیست بلکه «می‌شناسدت» است دلبندم (:

یک داستان مثلا عاشقانه ولی آموزنده

inlove

این داستان، از سایت quora ترجمه شده. داستان زندگی جالب یک فرد عاشق :

اسم من ادوارد است. ماجرای عاشق شدن هرکسی می‌تونه شیرین باشه، عشق واقعا موهبته.
من اون موقع ۱۷ سالم بود (الان ۲۰ ساله‌ام)، شاید خیلی مسخره باشه که یه فرد ۲۰ ساله بخواد از تجربیاتش بگه، ولی من عاشق «امبر (amber) » بودم. دختر بلوند، باحال و بامزه، خوش برخورد و باهوش! یه پسر دیگه چه چیزی می‌خواد؟  امبر منو انتخاب کرده بود. همیشه احساس خوشبختی می‌کردم، احساس برگزیده شدن، که چنین دختر فوق‌العاده‌ای منو انتخاب کرده (:
همیشه احساس می‌کردم باید یه کاری واسش بکنم، یه کاری تا عمر داره یادش نره. یه بار رفته بود به یه مسافرت کوتاه مدت. تصمیم گرفتم آهنگ مورد علاقشو واسم بخونم، آهنگ محبوبش. افراد خیلی کمی هستن که این آهنگ رو گوش دادن، تقریبا کسیو نمی‌شناسم که گوشش داده باشه : آهنگ «تو و من» از گروه LifeHouse .

فاک فاک گویان: شروع بازی دوتا

Dota_300_253_dotamin

اتفاقی که باعث شد این پست رو بنویسم، گیم امروز من بود ! رفتم سرور‌های اروپای غربی رو انتخاب کردم و زدم شروع بازی. باید ۱۰ نفر join بشن تا بازی شروع بشه. یکی یکی join شدن و ما هم به ۴ نفر هم تیمی ها یه مشت سلام علیک کردیم و بازی شروع شد. خلاصه ۵ دیقه نگذشته بود که دیدم یکی از هم تیمی ها ول کرده رفته داره واسه خودش تو بازی می‌چرخه و انگار نه انگار که من دارم اونجا زیر تیر و تیغ دشمن له میشم !!
بهش پیام دادم که «مرتیکه‌ی پدر سگ، رفتی اونجا چه گوهی بخوری ؟ »
جواب داد ( البته می‌دونید که مکالمات به فارسی نبوده! ) : من نوب هستم خیلی بازی بلد نیستم. من هم گفتم خب اشکالی نداره طرف از من اوضاش خرابتره !